خدايا عاشقان را با غم عشق آشنا كن...
بخش های زندگی
زرنگي را گفتم زندگي چند بخش است ؟
گفت دو بخش :
كودكي و پيري......
گفتم پس جواني چه شد ...
گفت :
با عشق ساخت ، با بي وفايي سوخت ، با جدايي مرد
زندگي يعني مسيري رو به آب ، 
زندگي يعني نه بيداري نه خواب 
زندگي يعني سراي امتحان ، 
زندگي يعني در ان عاشق بمان 
زندگي يعني کمي و کاستي ، 
زندگي يعني دروغ و راستي 
زندگي يعني صفا ، مهر و وفا ، 
زندگي يعني ستم ، جور و جفا 
زندگي يعني سفر ، راهي دراز ،
زندگي يعني جهاني رمز دار 
زندگي يعني مهي در پشت ابر ، 
زندگي يعني بلا و درد و صبر 
زندگي يعني دو روزي ميهمان
جزیره
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...
تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...
زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد.
تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه.
اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...
دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!
دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...
و آنچه بر جای مانده است
پرستوی خبر چینه عاشقیست که خبر میآورد از آسمانی آبی و صاف
آسمانی منتظره پرواز پرنده ایست تا او را ببرد ببرد به سرزمینه گرم خیال
به سرزمینی با پنجره های گشوده به آبادی
به شاخسارانه سبز زیتون و خو شه های زرد گندم
و موهای طلایی خورشید به طراوت که از دستهای شبنم می چکد
و تازگی بر نوک کوهی نشسته است
و خون سرخ شقایق که در رگها جاریست
در رگهای دخترانه ساده دله عاشق
و بادی که نرمو بی وسوسه میوزد
و ریشهای سبز بلند
و کوچه های باریکو بی انتها
و خانه هایی پر از آیینه های امید
و طاقچه هایی که بر آنها نشسته است
کتابی پیچیده در مخمل سبز ایمان
وتهول یقین و رویشی نو و بینشی تازه
آسمانی منتظره پرواز پرنده ایست تا او را ببرد ببرد به سرزمینه گرم خیال
به راهی تازه راهی که نه پر از سایه های ترس است
نه خالی از احساس اهمیت
راهی که منتطره پایست
تا در آن قدم بر دارد
و منتظره شهامتیست که او را طی کند
قدم جلو بگذار ای ساییه گم شده در تیرگیها
قدم جلو بگذار و دره خانه قلبت را باز کن تا نماند پشته دری بسته محبت